شانه هایت را برای ...
بعضی وقت ها آسمان دلت ابری می شود و هوای گریه به سرت می زند ...
سرت را روی زانویت می گذاری ، دستهایت را محکم حلقه می کنی دور پاهایت و آن وقت ...
اما ...
بعضی وقت ها ، فقط بعضی وقت ها دلت یک شانه ی امن و محکم می خواهد برای گریه ... بعضی وقت ها دلت یک شانه می خواهد ...
آن وقت فکر کن ...
بعضی شانه ها خسته اند و تو دلت نمی آید خسته ترشان کنی ...
بعضی شانه ها سرمای سختی خورده اند و تو دلت نمی آید که در بستر بیماری آزارشان بدهی ...
بعضی شانه ها ، تا عصر سر کار بوده اند و تازه از سر کار برگشته اند و دارند به بچه هایشان می رسند ، آن وقت تو دلت نمی آید که جگرگوشه هاشان را اسیر دلتنگی خودت کنی ...
بعضی شانه ها روز خیلی خوبی داشته اند و تو دلت نمی آید که توی این بی وقتی ، روزشان را خراب کنی ...
بعضی شانه ها مهمانند ... منزل خاله کوچیکه ... و تو دلت نمی آید مهمانی شان را خراب کنی ...
بعضی شانه ها مسافرند و تو دلت نمی آید سفرشان را ناخوش کنی ...
بعضی شانه ها خودشان یک شانه ی امن و محکم می خواهند برای گریه ...
بعضی شانه ها هم در دسترس نیستند ...
آن وقت ... هی بگیری ... هی تو بگیری ... هی بگیری آن شماره ی لعنتی را و شانه ی مورد نظر در دسترس نباشد ...
آن وقت دوباره هی بگیری ... هی بگیری آن شماره ی لعنتی را و باز هی شانه ی مورد نظر در دسترس نباشد ...
چه حالی می شوی ...
همین!
شناسنامه ی عکس :
نام عکس : Mom to the rescue
نام عکاس : Alex Elias
منبع : http://photo.net