معلم انگلیسی
ارسال شده توسط Admin در سه شنبه 27 بهمن 1388 22:41

An Incongruent Ambiguity

معلم انگلیسی

تازه آمده ، مهربان است ، خوش برخورد ، صدای آرامی دارد با چشمهای همیشه شیطان ، پر انرژی ، کنجکاو .

همیشه لبخند می زند ، حتی وقتی لبخند نمی زند .

می نویسد ، من نخوانده ام ، اما می نویسد .

هیچوقت با لباس رسمی نمی آید ، مانتوهای فانتزی می پوشد .

من اما ... یونیفورم مخصوص مجتمع فنی را می پوشم ... سرمه ای با یقه و سرآستین  و جیب نارنجی ، همیشه باید آرم مجتمع فنی را روی یقه ام نصب کنم .

مقنعه ، سرش نمی گذارد، همیشه با شال های رنگی می آید . توی کلاس شالش را بر می دارد . موهای بلند قشنگش را می ریزد روی شانه اش و با هر چرخش سر ، موهایش تاب می خورد توی هوا ... رها ...

من اما ... باید مقنعه ، سر کنم ... سرمه ای ، مقنعه ام باید داخل روپوشم باشد ... رسمی .

جادو بلد است ، بچه ها می گویند جادو بلد است . از آن چوب دستی های جادویی دارد که از داخلش گل و بوته در می آید . بلد است ستاره های رنگی رنگی ِ درخشان را از پشت گوش بچه ها دربیاورد و آن وقت قورتشان بدهد ... ستاره ها را می گویم ، انگار اصلا وجود نداشته اند ...

بچه ها می گویند هزار تا جادوی دیگر هم بلد است ... هزار تا!

من اما جادو بلد نیستم ، از آن چوب دستی های جادویی ندارم ، بلد نیستم ستاره های رنگی رنگی ِ درخشان از پشت گوش بچه ها در بیاورم ، تا حالا هیچ ستاره ای را قورت نداده ام ...

من ... هیچ جادویی ندارم ...

من ... تنها .. آغوشی دارم که به اندازه ی تمام بچه ها جادارد ، به اندازه ی تمام فرزندان نداشته ام  ... و چشمانی که همیشه نگران بچه هاست ... وقتی که با پاهای کوچکشان ، جیغ زنان ، از پله ها صعود می کنند برای رسیدن به کلاس ، وقتی که دست های پفکی شان را می مالند به مانتوهاشان ، وقتی که دماغشان دارد سقوط می کند توی دهنشان ، وقتی که نمی توانند تمرین را درست انجام دهند ، وقتی که گریه می کنند و مادرشان را می خواهند ... وقتی که ...

من ، جادو ندارم اما ... آغوشم باز است و چشمانم نگران ...

بچه ها ، اما ... جادو را خیلی دوست دارند ...

کاش چشمان من به اندازه ی چوب دستی تو جادو داشت ...

بچه هایم را از من نگیر ...

 

شناسنامه ی عکس :

نام عکس : An Incongruent Ambiguity

نام عکاس : Jim Tew

منبع : photo.net