معلم انگلیسی
تازه آمده ، مهربان است ، خوش برخورد ، صدای آرامی دارد با چشمهای همیشه شیطان ، پر انرژی ، کنجکاو .
همیشه لبخند می زند ، حتی وقتی لبخند نمی زند .
می نویسد ، من نخوانده ام ، اما می نویسد .
هیچوقت با لباس رسمی نمی آید ، مانتوهای فانتزی می پوشد .
من اما ... یونیفورم مخصوص مجتمع فنی را می پوشم ... سرمه ای با یقه و سرآستین و جیب نارنجی ، همیشه باید آرم مجتمع فنی را روی یقه ام نصب کنم .
مقنعه ، سرش نمی گذارد، همیشه با شال های رنگی می آید . توی کلاس شالش را بر می دارد . موهای بلند قشنگش را می ریزد روی شانه اش و با هر چرخش سر ، موهایش تاب می خورد توی هوا ... رها ...
من اما ... باید مقنعه ، سر کنم ... سرمه ای ، مقنعه ام باید داخل روپوشم باشد ... رسمی .
جادو بلد است ، بچه ها می گویند جادو بلد است . از آن چوب دستی های جادویی دارد که از داخلش گل و بوته در می آید . بلد است ستاره های رنگی رنگی ِ درخشان را از پشت گوش بچه ها دربیاورد و آن وقت قورتشان بدهد ... ستاره ها را می گویم ، انگار اصلا وجود نداشته اند ...
بچه ها می گویند هزار تا جادوی دیگر هم بلد است ... هزار تا!
من اما جادو بلد نیستم ، از آن چوب دستی های جادویی ندارم ، بلد نیستم ستاره های رنگی رنگی ِ درخشان از پشت گوش بچه ها در بیاورم ، تا حالا هیچ ستاره ای را قورت نداده ام ...
من ... هیچ جادویی ندارم ...
من ... تنها .. آغوشی دارم که به اندازه ی تمام بچه ها جادارد ، به اندازه ی تمام فرزندان نداشته ام ... و چشمانی که همیشه نگران بچه هاست ... وقتی که با پاهای کوچکشان ، جیغ زنان ، از پله ها صعود می کنند برای رسیدن به کلاس ، وقتی که دست های پفکی شان را می مالند به مانتوهاشان ، وقتی که دماغشان دارد سقوط می کند توی دهنشان ، وقتی که نمی توانند تمرین را درست انجام دهند ، وقتی که گریه می کنند و مادرشان را می خواهند ... وقتی که ...
من ، جادو ندارم اما ... آغوشم باز است و چشمانم نگران ...
بچه ها ، اما ... جادو را خیلی دوست دارند ...
کاش چشمان من به اندازه ی چوب دستی تو جادو داشت ...
بچه هایم را از من نگیر ...
شناسنامه ی عکس :
نام عکس : An Incongruent Ambiguity
نام عکاس : Jim Tew
منبع : photo.net