زنده به گور
گردنم را سفت گرفته . با دستهای بزرگش گردنم را سفت گرفته ، خِرکِش می کند به سمت خانه ی آخرت . نفسم به شماره می افتد لای قفس آن دستهای خاک آلود ...
در قفس باز می شود ، فرود می آیم کنار منزل جدید التاسیس ، قبرم را می گویم ...
خریدارانه ، قد و بالای مرا ورانداز می کند ، بعد نگاهی به چاله ای که کنده می اندازد ، سری تکان می دهد که یعنی " اندازه است " ... دارد زنده به گورم می کند ...
نه پای رفتن دارم ، نه دل ماندن ... من و فرار ؟ ... هرگز ...
ما گر ز سر بریده می ترسیدیم در محفل عاشقان نمی رقصیدیم
می خوابانَدَم توی قبر ، نه حرفی می زنم ، نه اعتراضی ، نه تقلایی ، نه آهی ، نه اشکی ، نه ناله ای ، نه التماسی ، نه وصیتی ، نه حتی آرزویی برای تقاضای آخر ... هیچ!
که بود که می گفت : « سرنوشت را نمی شود از سر نوشت ، نازنین!
با دو دست ، خاک را آوار می کند روی سرم ، نفس کم می آورم ... چشمهایم را می بندم و ... تمام!
چشمهایم را باز می کنم ... نور چشمهایم را می زند ... همانجا هستم ، روی قبر خودم ، بالای سر خودم که آنجا دفن شدم ... گیجم ... نمی دانم اینجا چه خبر است! ... مُردَم؟ ... زنده ام؟ ... یعنی این روح من است که اینجا بالای قبرم خبردار ایستاده؟ ...
صدای کودکانه ای از پشت سرم با شوق فریاد می زند ... « مامان! مامان! اون گل نرگس که کاشته بودی در اومده... مامااااااااااان !
همین!
پ .ن 1 : امروز ، 6 بهمن ، تولدم است . روزی که او خواست من به اینجا بیایم ... او که می گویم یعنی " حضرت دوست " ... امروز برای من روز مقدسی است ... روزی که او خواست که من باشم .
پ .ن 2 :عکس این متن از سید مهدی مصباحی عزیز است که مهربانانه اجازه داده از عکسهایش استفاده کنم .