سروی - اخبار: معلم انگلیسی
سه شنبه 16 شهريور 1389 15:35
فهرست
صفحه اصلي
مقالات
دريافت فايل
پرسشهاي متداول
تالارهاي گفتمان سايت
سايتهاي ديگر
آرشیو موضوعی
تماس با ما
آلبوم تصاوير
جستجو
تالارهای گفتمان

برنامه نویسی
پاره نویسی
داستان
دانستنی‌های کامپیوتر
سرگرمی
شعر
کاریکاتور
متفرقه
معماری
هنوز کنارمان قدم می زنند ...

پیشنهاد می کنم بخوانید ...

آدینا
آفتاب دیمه
آیدین آغداشلو
اروند درویش
انجمن کامپیوتر ایران
پرواز با پروانه
توکای مقدس
رضا
رنگینک
سانتائیه
شیوا مقانلو
طبیعت بختیاری
عبداللطیف عبادی
كاسنی
لانگ شات
محمد درویش
معجزه ای به نام زمین
مونترا
ناصر کرمی


روی خط خبر
RSS - اخبار
RSS - مقالات
RSS - دانلود ها
RSS - انجمن
RSS - عکس ها
RSS - لینک ها
معلم انگلیسی
نوشته هاي روزانه

An Incongruent Ambiguity

معلم انگلیسی

تازه آمده ، مهربان است ، خوش برخورد ، صدای آرامی دارد با چشمهای همیشه شیطان ، پر انرژی ، کنجکاو .

همیشه لبخند می زند ، حتی وقتی لبخند نمی زند .

می نویسد ، من نخوانده ام ، اما می نویسد .

هیچوقت با لباس رسمی نمی آید ، مانتوهای فانتزی می پوشد .

من اما ... یونیفورم مخصوص مجتمع فنی را می پوشم ... سرمه ای با یقه و سرآستین  و جیب نارنجی ، همیشه باید آرم مجتمع فنی را روی یقه ام نصب کنم .

مقنعه ، سرش نمی گذارد، همیشه با شال های رنگی می آید . توی کلاس شالش را بر می دارد . موهای بلند قشنگش را می ریزد روی شانه اش و با هر چرخش سر ، موهایش تاب می خورد توی هوا ... رها ...

من اما ... باید مقنعه ، سر کنم ... سرمه ای ، مقنعه ام باید داخل روپوشم باشد ... رسمی .

جادو بلد است ، بچه ها می گویند جادو بلد است . از آن چوب دستی های جادویی دارد که از داخلش گل و بوته در می آید . بلد است ستاره های رنگی رنگی ِ درخشان را از پشت گوش بچه ها دربیاورد و آن وقت قورتشان بدهد ... ستاره ها را می گویم ، انگار اصلا وجود نداشته اند ...

بچه ها می گویند هزار تا جادوی دیگر هم بلد است ... هزار تا!

من اما جادو بلد نیستم ، از آن چوب دستی های جادویی ندارم ، بلد نیستم ستاره های رنگی رنگی ِ درخشان از پشت گوش بچه ها در بیاورم ، تا حالا هیچ ستاره ای را قورت نداده ام ...

من ... هیچ جادویی ندارم ...

من ... تنها .. آغوشی دارم که به اندازه ی تمام بچه ها جادارد ، به اندازه ی تمام فرزندان نداشته ام  ... و چشمانی که همیشه نگران بچه هاست ... وقتی که با پاهای کوچکشان ، جیغ زنان ، از پله ها صعود می کنند برای رسیدن به کلاس ، وقتی که دست های پفکی شان را می مالند به مانتوهاشان ، وقتی که دماغشان دارد سقوط می کند توی دهنشان ، وقتی که نمی توانند تمرین را درست انجام دهند ، وقتی که گریه می کنند و مادرشان را می خواهند ... وقتی که ...

من ، جادو ندارم اما ... آغوشم باز است و چشمانم نگران ...

بچه ها ، اما ... جادو را خیلی دوست دارند ...

کاش چشمان من به اندازه ی چوب دستی تو جادو داشت ...

بچه هایم را از من نگیر ...

 

شناسنامه ی عکس :

نام عکس : An Incongruent Ambiguity

نام عکاس : Jim Tew

منبع : photo.net


نظرات
#1 | f_rahnama - در چهار شنبه 28 بهمن 1388 19:40
زرق و برق جادوی معلم انگلیسی جدیدالورود ،عزیزم،شاید برای بچه ها هیجان انگیز باشد ، شاید کلی برایت از ان ستاره هایی که توی شعر ،بچه ها میگویند هاجستن و وا جستن ،تو حوض نقره جستن ، تعریف کنند ،شاید کلی با معلم جادویی جدیدشان تفریح کنند ، اما هنوز هم وقتی دلشان برای مامانشان تنگ می شود می ایند دم در کلاس تو و تا بغلشان نکنی ، ان هم یک بغل طولانی، از انجا نمی روند ،جادوی معلم انگلیسی برای وقتی که مامانشان را می خواهند کارساز نیست ...
بچه ها باهوش هستند و خوب می دانند جادوی واقعی محبت نگاه نگران معلم کامپیوتر ساده ی مهربان خودشان است...
نگران بچه هایت نباش انها همین جا پیش تو می مانند...
راستی اسم فرشته ای که همیشه از تو میپرسد "مامان من میشی؟" چی بود؟

*************************
امیدوارم اینطور باشد ... اما هنوز می ترسم .
اسمش آوا است . دختر کوچک موفرفری من .
#2 | متین در چهار شنبه 28 بهمن 1388 20:36
بچه ها عادت میکنند. به جادو عادت میکنند و جادوی تیچر زبانشان برایشان تکراری میشود. سالهای بعد هر وقت با کامپیوتر کار میکنند یاد خانم کامپیوتر مهربونشون می افتن. شک نکن

*************************
شک دارم بچه ها به جادو عادت کنند.
خودمان هنوز قصه های جن و پری را که در کودکی شنیده ایم از یاد نبرده ایم ... اینطور نیست؟
#3 | متین در پنج شنبه 29 بهمن 1388 11:16
به من قصه دختر مو فرفری رو نگفته بودی. راستی چقدر دلم میخواست روزها و هفته ها با هم میبودیم. کاش همسایه بودیم یا هم خونه. اینجوری فکر کنم خیلی خوش می گذشت. نه؟
راستش زا بخواهی خاطره اروند رو خوندم. خیلی دلم خواست که من و تو هم دو تایی توی انو جمع بودیم. دل است دیگر. گاهی میخواهد

*************************
آوا ، دخترک موفرفری کلاس اولی هر وقت دلش برای مامانش تنگ بشه ، میاد پیش من ، دستای کوچولوشو باز می کنه ، با بغض میگه : مامان من میشی؟
بغلش می کنم ، مثل کوآلا بهم میچسبه ، براش شعر می خونم ، حرف می زنم ، آروم میشه میره سر کلاسش.

منم دلم می خواست دوتایی با هم همخونه بودیم رفیق ، دلم هوای تازه می خواد ، اکسیژن ، کمی اکسیژن .

رفیق خوبی هستی ، همیشه بودی ، من برات کم گذاشتم اما تو همیشه ی خدا ته ته ِ معرفت بودی و هستی .

منم دلم می خواست اونجا بودم ، بین آدم هایی که تلاش می کنن امروزشون با دیروزشون فرق داشته باشه .

راستی دارم به یه سفر دونفره فکر می کنم . پایه ای؟ عید بریم یه جا ... هر جا ... حتی کوتاه مدت ... بگو یه روز ... بگو یه صبح تا غروب .. ولی بریم ... دوتایی ... اگه فاطمه هم بیاد که دیگه عالی میشه ... نمیشه؟
#4 | متین در پنج شنبه 29 بهمن 1388 17:08
آره پایه هستم. منم دلم میخواد یه روز مال خودم باشه. خودِ خودم. خودمون باشیم. تو دنیای خودمون

************************
این همه برات قصه گفتم ، تازه می گی یه روز؟ فقط یه روز؟
#5 | دافی نگار در جمعه 30 بهمن 1388 22:11
GrinWink

**********************************
WinkClapping
#6 | f_rahnama - در شنبه 01 اسفند 1388 8:59
فاطمه بد جور پایه استjourney

*********************
مهندس من شنیدم که پایه تو معماری خیلی مهمه ..درسته؟
میگم می خوای اول از سایر مهندس های همکار و همراه بپرس بعدا بگو! Wink
#7 | shin - در شنبه 01 اسفند 1388 10:43
راستش من از جادو خوشم می آد!حتا اگه بدونم جاذبه اون جادو برام زود گذره!
اون جادو حتا می تونه یه آدم متفاوت تو یک جمع روتین باشه!مثل همین خانم معلم زبان.

ولی اون آغوش صمیمی که ازش گفتی ؛ از جادو باارزش تره , یه جورایی اون هم جادو می کنه ولی دیر می فهمیم جادو شدیم!وقتی اهلی شدیم و یه وقتایی کار از کار گذشته!

*************
امیدوارم اینطور باشه ... از ته قلبم امیدوارم
#8 | montra در شنبه 01 اسفند 1388 10:57
to kheyliiiiiiiii mehrabuni dokhtar. khosh be hale shagerdat. man behet eftekhar mikonam, dust junam. Smile

********************
ممنون گلم . منم به تو و دوستی با تو افتخار می کنم .
#9 | اروند در شنبه 01 اسفند 1388 20:03
full

********************************
به به ، اروند بزرگ ... خوش اومدی ... Clapping
#10 | f_rahnama - در يک شنبه 02 اسفند 1388 9:25
خانوم خانوما نمی خواید منو با خودتون ببرید چرا پای معماری رو می کشید وسط ، هان؟!gerye1

**************************
چرا تهمت می زنی خانم خانوما؟ شما فونداسیون سفر هستی
ارسال نظر
نام:

URL


کد معتبرسازی:


کد معتبرسازی را وارد کنید:

ورود
نام کاربری

گذرواژه



آیا هنوز عضو نشده اید؟
برای ثبت نام اینجا را کلیک کنید.

آیا گذرواژه خود را فراموش کرده اید؟
برای درخواست یک گذرواژه جدید اینجا زا کلیک کنید.
پیغام گیر
نام:

پیغام:

کد معتبرسازی:


کد معتبرسازی را وارد کنید:



دو شنبه 15 شهريور 1389 17:52
می گوید:« کنارت هستم ای تنها »

دو شنبه 15 شهريور 1389 17:52
خدا، آن حس زیبائیست که در تاریکیه صحرا، زمانیکه هراس مرگ میدزدد سکوت را،یکی همچون نسیم دشت

دو شنبه 15 شهريور 1389 15:47
حالا دل ما رو نشکن بذار این جا یه لایک بزنیم . جای دوری نمی ره .خدا خیرت بده .

دو شنبه 15 شهريور 1389 13:57
اون یه سایت دیگه س لایک می زنن مجید جان =D

يک شنبه 14 شهريور 1389 16:16
یه لایک برای این شعری که آقا جواد گذاشت

يک شنبه 14 شهريور 1389 15:21
شرمنده از آنيم كه در روز مكافات / اندر خور عفو تو نكرديم گناهي. قاآني

سه شنبه 09 شهريور 1389 14:07
الهي.... تو چه بي انتها مي بخشي و ما چه حسابگرانه
تسبيح ميگوييم.

ppp
پنج شنبه 04 شهريور 1389 21:07
pas to be har chiz ke to gloot gir kone migi haste!? donyaye ba hali dari inja ke ma hastim hame chiz haste nadare! :D

shayan
پنج شنبه 04 شهريور 1389 20:31
to donyaye ma hame chiz haste dareo to keshvare ma hasteha to galo girr mikonan

ppp
پنج شنبه 04 شهريور 1389 17:43
khoda ro shokr ghesmat shod fahmidam gerdoo ham haste dare!! Cool

Copyright © 2008