 
محروم!
دخترک پیش دبستانی است . نگاهش همیشه بی تفاوت ست . بد اخلاق است . با بچه ها نمی سازد . همکلاسی هایش را کتک می زند . فحش می دهد و این آخری هم که صندلی را پرت کرده طرف یکی از بچه ها ...
به هیچ صراطی مستقیم نیست . نه محبت ، نه بی توجهی ، نه تشویق ، نه تنبیه ، نه تهدید ... هیچ ... خسته ام کرده ... دخترک خسته ام کرده ...
انگشت اشاره ام را جلوی صورتش توی هوا تکان می دهم ، با تاکید می گویم : " جلسه ی بعد از کار با کامپیوتر محرومی!"
نگاهم می کند ... بی تفاوت ... از صد تا فحش بدتر است ... اصلا برایش مهم نیست... دلم برای خودم می سوزد ... برای این همه جان کندن ... این همه انرژی که سر کلاس این موجودات بی تفاوت خرج می کنم ...
کلاس تمام شده ... سی دی ها را جمع می کنم ... دستی ، مانتوام را می کشد ... بر می گردم ... دخترک است با همان نگاه بی تفاوت ...
- چیه؟
- " محروم " یعنی چی؟
- ...
خودم را جمع و جور می کنم ...
- محروم یعنی جلسه ی دیگه همه می تونن با کامپیوتر کار کنن بجز تو .
بر می گردم سر کارم ... نگاهش ، نگاه سنگین ِ بی تفاوتش ، هنوز روی من است ... می دانم ... حسش می کنم ... من هم نگاهش می کنم ...
اشک توی چشم هایش حلقه زده ... نگاهش دیگر بی تفاوت نیست!
همین!
|
*****************************
خودم هم خیلی دلم سوخت ... می دونم که هفته ی دیگه محرومش نمی کنم