www.sarvi.ir - اخبار
پنج شنبه 20 اسفند 1388 3:12
فهرست
صفحه اصلي
مقالات
دريافت فايل
پرسشهاي متداول
تالارهاي گفتمان سايت
دوستانه
سايتهاي ديگر
آرشیو روزنوشت ها
تماس با ما
آلبوم تصاوير
جستجو
تالارهای گفتمان

قصه های من وسروی
داستان های کوتاه
پاره نویسی
هنوز کنارمان قدم می زنند ...
فیلم پاره
کامپیوتر
معماری
کاریکاتور
شعر
حرف های بابا ریش دراز
متفرقه

پیشنهاد می کنم بخوانید ...

توکای مقدس
رضا
كاسنی
نگاه پشت پنجره
آفتاب دیمه
محمد درویش
ناصر کرمی
مونترا
آیدین آغداشلو
شیوا مقانلو
لانگ شات
چند خط برای خواندن
انجمن کامپیوتر ایران


روی خط خبر
RSS - اخبار
RSS - مقالات
RSS - دانلود ها
RSS - انجمن
RSS - عکس ها
RSS - لینک ها
خوش آمدید
می نویسم ... برای دلم و برای دلت ... از من بپذیر ...
آخرین موضوعات فعال انجمن ها
  موضوع دفعات نمایش پاسخ ها آخرین پست
خانه تکانی
پاره نویسی
4 0 ahm
پنج شنبه 20 اسفند 1388 0:12
گاهي ليوان را زمين بگذار.
داستان های کوتاه
66 6 Sajjad
دو شنبه 17 اسفند 1388 12:12
امید هیچ معجزی ز مرده نیست ، زنده باش! _ هوشنگ ابتهاج
شعر
51 6 Sajjad
دو شنبه 17 اسفند 1388 12:12
قصاب و سگ
داستان های کوتاه
16 0 L3G3ND
دو شنبه 17 اسفند 1388 11:12
شروع !
داستان های کوتاه
68 2 Sajjad
دو شنبه 17 اسفند 1388 1:12
شانه هایت را برای ...
نوشته هاي روزانه

Mom to the rescue_Alex Elias.JPG

شانه هایت را برای ...

بعضی وقت ها آسمان دلت ابری می شود و هوای گریه به سرت می زند ...

سرت را روی زانویت می گذاری ، دستهایت را محکم حلقه می کنی دور پاهایت و آن وقت ...

اما ...

بعضی وقت ها ، فقط بعضی وقت ها دلت یک شانه ی امن و محکم می خواهد برای گریه ... بعضی وقت ها دلت یک شانه می خواهد ...

آن وقت فکر کن ...

بعضی شانه ها خسته اند و تو دلت نمی آید خسته ترشان کنی ...

بعضی شانه ها سرمای سختی خورده اند و تو دلت نمی آید که در بستر بیماری آزارشان بدهی ...

بعضی شانه ها ، تا عصر سر کار بوده اند و تازه از سر کار برگشته اند و دارند به بچه هایشان می رسند ، آن وقت تو دلت نمی آید که جگرگوشه هاشان را اسیر دلتنگی خودت کنی ...

بعضی شانه ها روز خیلی خوبی داشته اند و تو دلت نمی آید که توی این بی وقتی ، روزشان را خراب کنی ...

بعضی شانه ها مهمانند ... منزل خاله کوچیکه ... و تو دلت نمی آید مهمانی شان را خراب کنی ...

بعضی شانه ها مسافرند و تو دلت نمی آید سفرشان را ناخوش کنی ...

بعضی شانه ها خودشان یک شانه ی امن و محکم می خواهند برای گریه ...

 

بعضی شانه ها هم در دسترس نیستند ...

آن وقت ... هی بگیری ... هی تو بگیری ... هی بگیری آن شماره ی لعنتی را و شانه ی مورد نظر در دسترس نباشد ...

آن وقت دوباره هی بگیری ... هی بگیری آن شماره ی لعنتی را و باز هی شانه ی مورد نظر در دسترس نباشد ...

 

چه حالی می شوی ...

همین!

 

شناسنامه ی عکس :

نام عکس : Mom to the rescue

نام عکاس : Alex Elias

منبع : http://photo.net


معلم انگلیسی
نوشته هاي روزانه

An Incongruent Ambiguity

معلم انگلیسی

تازه آمده ، مهربان است ، خوش برخورد ، صدای آرامی دارد با چشمهای همیشه شیطان ، پر انرژی ، کنجکاو .

همیشه لبخند می زند ، حتی وقتی لبخند نمی زند .

می نویسد ، من نخوانده ام ، اما می نویسد .

هیچوقت با لباس رسمی نمی آید ، مانتوهای فانتزی می پوشد .

من اما ... یونیفورم مخصوص مجتمع فنی را می پوشم ... سرمه ای با یقه و سرآستین  و جیب نارنجی ، همیشه باید آرم مجتمع فنی را روی یقه ام نصب کنم .

مقنعه ، سرش نمی گذارد، همیشه با شال های رنگی می آید . توی کلاس شالش را بر می دارد . موهای بلند قشنگش را می ریزد روی شانه اش و با هر چرخش سر ، موهایش تاب می خورد توی هوا ... رها ...

من اما ... باید مقنعه ، سر کنم ... سرمه ای ، مقنعه ام باید داخل روپوشم باشد ... رسمی .

جادو بلد است ، بچه ها می گویند جادو بلد است . از آن چوب دستی های جادویی دارد که از داخلش گل و بوته در می آید . بلد است ستاره های رنگی رنگی ِ درخشان را از پشت گوش بچه ها دربیاورد و آن وقت قورتشان بدهد ... ستاره ها را می گویم ، انگار اصلا وجود نداشته اند ...

بچه ها می گویند هزار تا جادوی دیگر هم بلد است ... هزار تا!

من اما جادو بلد نیستم ، از آن چوب دستی های جادویی ندارم ، بلد نیستم ستاره های رنگی رنگی ِ درخشان از پشت گوش بچه ها در بیاورم ، تا حالا هیچ ستاره ای را قورت نداده ام ...

من ... هیچ جادویی ندارم ...

من ... تنها .. آغوشی دارم که به اندازه ی تمام بچه ها جادارد ، به اندازه ی تمام فرزندان نداشته ام  ... و چشمانی که همیشه نگران بچه هاست ... وقتی که با پاهای کوچکشان ، جیغ زنان ، از پله ها صعود می کنند برای رسیدن به کلاس ، وقتی که دست های پفکی شان را می مالند به مانتوهاشان ، وقتی که دماغشان دارد سقوط می کند توی دهنشان ، وقتی که نمی توانند تمرین را درست انجام دهند ، وقتی که گریه می کنند و مادرشان را می خواهند ... وقتی که ...

من ، جادو ندارم اما ... آغوشم باز است و چشمانم نگران ...

بچه ها ، اما ... جادو را خیلی دوست دارند ...

کاش چشمان من به اندازه ی چوب دستی تو جادو داشت ...

بچه هایم را از من نگیر ...

 

شناسنامه ی عکس :

نام عکس : An Incongruent Ambiguity

نام عکاس : Jim Tew

منبع : photo.net


لاک پشت و خرگوش
نوشته هاي روزانه

Turtle Grooming_Andre Seale

لاک پشت و خرگوش

خرگوش همیشه لاک پشت را بخاطر کُند بودنش مسخره می کرد .

لاک پشت که از دست خرگوش کلافه شده بود از او خواست که با هم مسابقه دهند و اگر لاک پشت پیروز شد ، خرگوش دیگر او را مسخره نکند .

خرگوش پذیرفت.

آنها با هم مسابقه دادند، خرگوش برنده شد و تا آخر عمر لاک پشت را بخاطر کُند بودنش مسخره کرد.

پ .ن 1 : چرا فکر می کنید همه ی خرگوش ها خنگند؟!

پ.ن 2 : چرا فکر می کنید همه ی قصه هایی که یک جور شروع می شوند ، یک جور هم تمام می شوند؟!

پ.ن 3 : از این به بعد سعی می کنم از عکس های شناسنامه دار استفاده کنم . سعی می کنم .

 

شناسنامه ی عکس :

نام عکس : Turtle Grooming

نام عکاس : Andre Seale

توضیحات : National Geographic Best Wildlife Photos of 2006

عذاب وجدان ...
نوشته هاي روزانه

عذاب وجدان

عذاب وجدان ...

بس کن دیگر! اینقدر ضجه نزن!

با خودت چه فکر کردی؟ من نوانخانه باز کرده ام؟ دارالایتام دارم؟ صاحب موسسه ی خیریه ی حمایت از بی سرپرستان و بدسرپرستان هستم؟

من گلیم کهنه ی خودم را از آب بیرون بکشم هنر کرده ام . دخل و خرج خودم جور در بیاید کلاهم را می اندازم هوا . توی کار خودم مانده ام ، لنگ روزگار خودم هستم .

صاف آمده ای زیر پنجره ی اتاقم ، ناله های دلخراش  و جگرسوز سر می دهی ، زار می زنی که چه؟ به من چه که تو را گذاشته اند سر راه ... به من چه که مادرت ،احساس مادرانه اش را تف کرده توی صورتت ... به من چه که تنهایی ... به من چه که آن بیرون سرد است ... به من چه که گرسنه ای ... به من چه که آن بیرون هزار تا نامرد هست که هزار تا بلا ممکن است سرت بیاورند...

بس کن دیگر! اینقدر زیر گوش وجدان من ضجه نزن ... آهای با توام ... بچه گربه!

همین!

پ .ن 1 : نگران نباشید ، بالاخره یک فکری برایش کردیم .

پ .ن 2 : لطفا موقع کامنت گذاشتن آدرس وبلاگتان را با http  وارد کنید .

پ .ن 3 : از همه ی دوستان خوبی که این روزها و آن روزها ، حضوری ، با تلفن ، اس ام اس ، ایمیل ، PM یا از طریق سایت ، تولدم را تبریک گفتند از ته ته قلبم تشکر می کنم .

پ .ن : از همه ی کسانی که کادو دادند جدا گانه تشکر می کنم .  D:

زنده به گور
نوشته هاي روزانه

آدم برفی

زنده به گور

گردنم را سفت گرفته . با دستهای بزرگش گردنم را سفت گرفته ، خِرکِش می کند به سمت خانه ی آخرت . نفسم به شماره می افتد لای قفس آن دستهای خاک آلود ...

در قفس باز می شود ، فرود می آیم کنار منزل جدید التاسیس ، قبرم را می گویم ...

خریدارانه ، قد و بالای مرا ورانداز می کند ، بعد نگاهی به چاله ای که کنده می اندازد ، سری تکان می دهد که یعنی " اندازه است " ... دارد زنده به گورم می کند ...

نه پای رفتن دارم ، نه دل ماندن ... من و فرار ؟ ... هرگز ...

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم     در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

می خوابانَدَم توی قبر ، نه حرفی می زنم ، نه اعتراضی ، نه تقلایی ، نه آهی ، نه اشکی ، نه ناله ای ، نه التماسی ، نه وصیتی ، نه حتی آرزویی برای تقاضای آخر ... هیچ!

که بود که می گفت : « سرنوشت را نمی شود از سر نوشت ، نازنین!

با دو دست ، خاک را آوار می کند روی سرم ، نفس کم می آورم ... چشمهایم را می بندم و ... تمام!

چشمهایم را باز می کنم ... نور چشمهایم را می زند ... همانجا هستم ، روی قبر خودم ، بالای سر  خودم  که آنجا دفن شدم ... گیجم ... نمی دانم اینجا چه خبر است! ... مُردَم؟ ... زنده ام؟ ... یعنی این روح من است که اینجا بالای قبرم خبردار ایستاده؟ ...

صدای کودکانه ای از پشت سرم با شوق فریاد می زند ... « مامان! مامان! اون گل نرگس که کاشته بودی در اومده... مامااااااااااان !

همین!

پ .ن 1 : امروز ، 6 بهمن ، تولدم است . روزی که او خواست من به اینجا بیایم ... او که می گویم یعنی " حضرت دوست " ... امروز برای من روز مقدسی است ... روزی که او خواست که من باشم .

پ .ن 2 :عکس این متن از سید مهدی مصباحی عزیز است که مهربانانه اجازه داده از عکسهایش استفاده کنم .

محروم!
نوشته هاي روزانه

محروم

محروم!

دخترک پیش دبستانی است . نگاهش همیشه بی تفاوت ست . بد اخلاق است . با بچه ها نمی سازد . همکلاسی هایش را کتک می زند . فحش می دهد و این آخری هم که صندلی را پرت کرده طرف  یکی از بچه ها ...

به هیچ صراطی مستقیم نیست . نه محبت ، نه بی توجهی ، نه تشویق ، نه تنبیه ، نه تهدید ... هیچ ... خسته ام کرده ... دخترک خسته ام کرده ...

انگشت اشاره ام را جلوی صورتش توی هوا تکان می دهم ، با تاکید می گویم : " جلسه ی بعد از کار با کامپیوتر محرومی!"

نگاهم می کند ... بی تفاوت ... از صد تا فحش بدتر است ... اصلا برایش مهم نیست... دلم برای خودم می سوزد ... برای این همه جان کندن ... این همه انرژی که سر کلاس این موجودات بی تفاوت خرج می کنم ...

کلاس تمام شده ... سی دی ها را جمع می کنم ... دستی ، مانتوام را می کشد ... بر می گردم ... دخترک است با همان نگاه بی تفاوت ...

- چیه؟

- " محروم " یعنی چی؟

- ...

خودم را جمع و جور می کنم ...

- محروم یعنی جلسه ی دیگه همه می تونن با کامپیوتر کار کنن بجز تو .

بر می گردم سر کارم ... نگاهش ، نگاه سنگین ِ بی تفاوتش ، هنوز روی من است ... می دانم ... حسش می کنم ... من هم نگاهش می کنم ...

اشک توی چشم هایش حلقه زده ... نگاهش دیگر بی تفاوت نیست!

همین!

راه حل ...
نوشته هاي روزانه

راه حل

راه حل

راه حل

راه حل

راه حل

راه حل

راه حل

راه حل

راه حل

همین!

ماموریت غیر ممکن ...
نوشته هاي روزانه

ماموریت غیرممکن

باز هم به دعوت کاسنی در یک بازی شرکت می کنم . قرار است در این بازی 5 کاری که دوست داشته ام انجام بدهم اما نتوانسته ام را بنویسم ...

این هم مثل بازی قبلی کار سختی بود . از این جهت که باید 5 مورد را انتخاب می کردم که بتوانم با صدای بلند اعلامشان کنم ...

کارهای زیادی است که دلم می خواسته انجامشان بدهم اما نشده ، نتوانسته ام ، نگذاشته اند ، نخواسته اند و ... آرزوهای زیادی داشته ام که محقق نشده اند ...اما خیلی هاشان را ترجیح می دهم با خودم زمزمه کنم ... شاید چون هنوز به برآورده شدنشان امیدوارم ... شاید ... هنوز ...

1- دلم می خواست بی چمدان ، بی کیف پولم ، بی موبایل و کامپیوترم ، بی شناسنامه و کارت ملی ، بی هیچ نشانی از خودم ... از من ... از  " من " بودنم  ... بروم به ایل شاهسون - که می گویند شادترین ایل ایران است - بگویم به من پناه بدهید .  آنجا بمانم . با آنها . هم قد آنها . مثل آنها . نان بپزم. شیر گوسفندان را بدوشم . اسب سواری و تیراندازی یاد بگیرم. با عاشیق ها همنوا شوم . آنقدر بمانم که یادم برود کی هستم . آن وقت برگردم ... هر وقت خودم را فراموش کردم ... برگردم.

2- دلم می خواست یک مزرعه ی بزرگ داشتم که کنارش ، نه ...وسطش ، درست وسطش یک پرورشگاه می ساختم. اسمش را می گذاشتم " خونه " ... بچه هایم را همان جا بزرگ می کردم . یادشان می دادم با طبیعت دوست باشند . یادشان می دادم هم درس بخوانند هم توی مزرعه کار کنند تا فردا محتاج نامرد نشوند. یادشان می دادم که زندگی سخت است اما نباید جلویش کم بیاورند ... یادشان می دادم زندگی کنند ...

3- دلم می خواست یکی از این امدادگران بدون مرز می شدم ... می رفتم جنوب سودان ... برای بچه های جنگ زده و آواره که در کمپ سازمان ملل اسکان داده شده اند قصه تعریف می کردم . با بچه ها بازی می کردم . برایشان شعر می خواندم . حمام می بردمشان . لباسهایشان را می شستم ... اما شاید مهمتر از همه ی اینها ... دلم می خواست بین آن بچه ها گم شوم .

4- دلم می خواست یکی از برنامه نویس های شرکت مایکروسافت بودم .

5- دلم می خواست از 4 سالگی زیر نظر استاد لطفی ، تار یاد می گرفتم چون 4 سالگی بهترین سن شروع یادگیری موسیقی و استاد لطفی یکی از بهترین اساتید تار ایران است و از آن جایی که چند وقت دیگر 29 سالم می شود ، شک دارم این یکی آرزویم به این راحتی ها محقق شود .

همین!

بازیِ انتخاب ...

بازی

بازیِ انتخاب ...

به دعوت کاسنی در یک بازی وبلاگی شرکت می کنم .قرار است 5 مطلب از وبلاگ هایی که خوانده ام را اینجا بگذارم ... 5 تا که بیشتر دوستشان دارم ... کار خیلی سختی است ... خیلی ... کلا انتخاب کار سختی است ...

منظومه ی شمسی و دوستان - توکای مقدس

دست از خشونت بکش ، بکشیم - شیوا مقانلو

می گن ! - کاسنی

این متن را دوباره می نویسم . همه چیز درست سر جایش - چند خط برای خواندن

پیرزن ها هم شیشکی می بندند - آنالی اکبری

همین!

تقدیم به مردی از جنس آهنگ ...
نوشته هاي روزانه

استاد محمد رضا لطفی

تقدیم به مردی از جنس آهنگ ...

16 دی تولد استاد محمدرضا لطفی عزیز ، استاد یگانه ی تار ایران بود . استاد بداهه نوازی های بی همانند ... استاد نغمه های ماندنی ... استاد خوب تار ...

باید زودتر می نوشتم .. اما درگیری های این چند روز مجالم ندادند.

به زودی ... خیلی زود ... متن شایسته ای برای استاد می نویسم .

این که نوشتم تنها ادای احترامی است به مردی که ذائقه ی موسیقاییم را با نوای موسیقی فاخرش تربیت کرد .

استاد تولدتان مبارک ... زنده باشید و شاد ... همیشه ...

 

چشمهایش ...
نوشته هاي روزانه

مش

چشمهایش ...


تغییر کرده . می دانم که تغییر کرده ... اما چه تغییری؟

چشمهایش برق می زنند از خوشحالی . روسریش را عقب تر از همیشه گذاشته . موهایش بر خلاف همیشه کمی بیرون است ... موهایش!

مِش کرده . موهایش را مِش کرده . حالا فهمیدم!

روسری اش را برمیدارید . با همان چشمهایی که برق می زنند از خوشحالی می گوید :

- موهامو مِش کردم ، آرایشگر گفت بذار پوست صورتتو پاکسازی کنم ، منم گفتم باشه . ببینید! ببینید چقدر پوستم نرم و سفید شده!

و صورتش را می آورد جلو ... با همان چشمهایی که از خوشحالی برق می زنند .

دست می کند توی موهایش . درباره ی مراحل مِش توضیح می دهد و همینطور دستش را توی هوا تکان می دهد . هی دستش را تکان می دهد ... شیء سیاهی توی دستش است .

- موبایل خریدم . ایرانسله . گوشیش ارزونه .. اینا ...

و شیء سیاه را نشان می دهد ... با دستی که دیگر توی هوا تکان نمی خورد و چشمهایی که از خوشحالی برق می زنند ...

- رفتم برای بچه هام لباس خریدم . برای دخترم بیشتر خریدم . دختر باید قشنگ باشه .

زن خوبی است . نجیب است . خیلی خوب کار نمی کند اما زورش زیاد است . بعضی وقت ها می آید و در کارهای خانه به مامان کمک می کند . همسن من است . دو تا بچه دارد . همسرش بیکار و معتاد است ... خوشگل است ... می پرسم :

-  پول اینا رو از کجا آوردی؟

-  شوهرم موتور داره . خودشو انداخت جلوی یه ماشین . پاش شکست . دیه ی پا و خسارت موتور و گرفت . هفتصد هزار تومن . همه شو داد به من . موهامو مِش کردم . پوست صورتم و پاکسازی کردم ... یعنی آرایشگر گفت ... منم گفتم باشه ... موبایل خریدم ... برای بچه هام لباس خریدم ... برای دخترم بیشتر ... یه ذره هم دادم به مَرده برای خرج تریاکش .

- شوهرت وقتی خودشو انداخت جلوی ماشین ، نترسید که بمیره؟

- نه ... بلده چی کار کنه . بار اولش که نبود ...

سرش را پایین می اندازد ... فکر می کند ... با چشمهایی که دیگر برق نمی زنند ...

همین!

ورود
نام کاربری

گذرواژه



آیا هنوز عضو نشده اید؟
برای ثبت نام اینجا را کلیک کنید.

آیا گذرواژه خود را فراموش کرده اید؟
برای درخواست یک گذرواژه جدید اینجا زا کلیک کنید.
موضوعات انجمن
جدیدترین موضوعات
خانه تکانی
گاهي ليوان را زمين بگذار.
امید هیچ معجزی ز مرده نیست ، زنده باش! _ هوشنگ ابتهاج
قصاب و سگ
شروع !
پرطرفدارترین موضوعات
مانا نیستانی [24]
سوال زیرکانه ی استاد! [20]
Codec ها چه هستند (عجبا... من مبتدیم را بگو و بیا تو) [16]
به افتخار محمد بن زکریا [15]
روزهاي ... [13]
پیغام گیر
نام:

پیغام:

کد معتبرسازی:


کد معتبرسازی را وارد کنید:



پنج شنبه 20 اسفند 1388 0:12
You may say I'm a dreamer But I'm not the only one I hope someday you'll join us And the world will live as one o_o

shayan
چهار شنبه 19 اسفند 1388 20:12
salam be modiriyattteee mohhtaram mokhlesiimm man kasheefff rashtam khastam eyyddoo behheton tabriikk begam.

چهار شنبه 19 اسفند 1388 19:12
Happy Clapping

چهار شنبه 19 اسفند 1388 3:12
حالا واسه جشن منتظر حضور گرم شما هستیم دیگه Pleasantry

چهار شنبه 19 اسفند 1388 3:12
مرسی ایشالا اول شما بعد بچه ها.بعد ما Clapping دیشب جاتون واقعا خالی بود Wink

پایه
سه شنبه 18 اسفند 1388 22:12
اقا اگه عروسیه ما هم هستیم ها. شام و حرکات موزون پذیرفته می شود Happy

سه شنبه 18 اسفند 1388 21:12
به پسرعمو ی نازنینم: ایشالا عروسی شما Grin

سه شنبه 18 اسفند 1388 14:12
آدم پسر عمو و پسر عمه اش رو تو خونه تکونی ، نمی ذاره دم در ، فقط گردگیریشو
ن می کنه.

سه شنبه 18 اسفند 1388 14:12
برای کامنت گذاشتن در روز نوشت ها لازم نیست حتما عضو باشید

سه شنبه 18 اسفند 1388 13:12
راس می گه دیگه اگه بحث ستمدیدگی زنان نبود که این روز به عنوان روز زن نمی گفتن! مثه روز ملی شدن صنعت نفت دی :

Copyright © 2008