سروی - انجمن: قصاب و سگ
سه شنبه 16 شهريور 1389 15:03
فهرست
صفحه اصلي
مقالات
دريافت فايل
پرسشهاي متداول
تالارهاي گفتمان سايت
سايتهاي ديگر
آرشیو موضوعی
تماس با ما
آلبوم تصاوير
جستجو
تالارهای گفتمان

برنامه نویسی
پاره نویسی
داستان
دانستنی‌های کامپیوتر
سرگرمی
شعر
کاریکاتور
متفرقه
معماری
هنوز کنارمان قدم می زنند ...

پیشنهاد می کنم بخوانید ...

آدینا
آفتاب دیمه
آیدین آغداشلو
اروند درویش
انجمن کامپیوتر ایران
پرواز با پروانه
توکای مقدس
رضا
رنگینک
سانتائیه
شیوا مقانلو
طبیعت بختیاری
عبداللطیف عبادی
كاسنی
لانگ شات
محمد درویش
معجزه ای به نام زمین
مونترا
ناصر کرمی


روی خط خبر
RSS - اخبار
RSS - مقالات
RSS - دانلود ها
RSS - انجمن
RSS - عکس ها
RSS - لینک ها
دیدن موضوع
سروی :: این دو حرف ... :: داستان
 چاپ موضوع
قصاب و سگ
L3G3ND
#1 چاپ پست
ارسال شده در دو شنبه 17 اسفند 1388 9:37
نمایه کاربر

Member


تعداد پست: 76
تاریخ عضویت: 16.12.88

[justify]قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیداری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!o_o

منبع: اینقدر ازاین داستان تو نت کپی شده یه سرچ تو گوگل بزنین خیلی سایت پیدا می کنین یکی رو به عنوان منبع بگیرین. دی:
پ . ن: هدفم از این داستان یه سوال از بچه های این وب بود!! این فکر از روزی شدت گرفت تو ذهنم که تو یه جمعی با دوستا بودم طبق معمول هر کی داشت از مشکلات زندگیش گله می کردو ناراحتی از این که شانس نداره و فلانی داره واقعا ((زندگی )) می کنه '' زندگی رو اینجا به معنای واقعی کلمه معنی کنین'' هر کی یه چی می گفت تا رسید یه یکی از بچه ها برگشت اول از زندگی خودش گفت بعد در مورد پسرخالش که تو سوییس هست (فک کنم همین کشور رو گفته بود حالا مهم نیته!!) حرف زد که پسره 16 سالشه داره اونجا راس راس می گرده دولتش بهش پول سیگار می ده حالا طرف می خواد بکشه نمی خواد پس انداز کنه ! می گف پولی که دولت به بیکارا می ده دو برابر حقوق بازنشسته های ماست! اینجور لحظات که می دونین همه تریپ دپ می شن و یادبدبختی هاشون می افتن!! دیروز همون دوستمو دیدم می گفت اون پسره زنگ زده که نمی دونم و من دلم تنگه هو اینجا راحت نیستمو و .. و دوست دارم برگردم . نمی خوام این بحث کلیشه ای رو بگم که هر کی از جایی که هست ناراضیه ! چون همه می دونیم اینجوری هست که همه فکر می کنن چیزی که دارن ، جایی که هستن ، ظاهری که دارن براشون خوب نیست دوس دارن جایه یکی دیگه باشن حالا این یکی می تونه همسایشون باشه ، یه سوپراستار باشه ، پسرخالشون باشه یا هرکی دیگه!! اما می خوام بدونم به نظر شما میشه یا اصلا کسی هست که بگه من تا اونجا که رسیدم دیگه بسمه و دیگه غبطه کسی رو نمی خورم البته اونجا نه اینکه بگه من ثروتمند ترین شخص جهان شم نه !! مثلا یه نفر بگه من فلان چیز رو داشته باشم و فلان کس رو داشته باشم دیگه می تونم بدونه چشم داشت تو زندگی اینو اون زندگیمو کنم حالا اگه پیشرفت هم کردم چه بهتر ! ولی همش ناراحت نباشم از اینکه اون داره زندگی می کنه اون داره می فهمه زندگی چیه!! سرش تو کار خودش باشه که یقینا بالا تر می ره!! کیا فک می کنن یه هدفی دارن و اونجا برسن دیگه به این فک نمی کنن که فلانی داره فلان جور زندگی می کنه!! یا کیا می گن که هر چه قدر به هر جا برسن سریع می گن فلانی داره چه کیفی می کنه! منظورم هدف نداشتن نیست منظورم غبطه خوردن به شرایط دیگران و نا امید شدن از زندگی خود آدمه!! منظورمو متوجه میشین؟؟؟؟؟؟؟ Sorry
[/justify]
 
پرش به تالار:
ورود
نام کاربری

گذرواژه



آیا هنوز عضو نشده اید؟
برای ثبت نام اینجا را کلیک کنید.

آیا گذرواژه خود را فراموش کرده اید؟
برای درخواست یک گذرواژه جدید اینجا زا کلیک کنید.
پیغام گیر
نام:

پیغام:

کد معتبرسازی:


کد معتبرسازی را وارد کنید:



دو شنبه 15 شهريور 1389 17:52
می گوید:« کنارت هستم ای تنها »

دو شنبه 15 شهريور 1389 17:52
خدا، آن حس زیبائیست که در تاریکیه صحرا، زمانیکه هراس مرگ میدزدد سکوت را،یکی همچون نسیم دشت

دو شنبه 15 شهريور 1389 15:47
حالا دل ما رو نشکن بذار این جا یه لایک بزنیم . جای دوری نمی ره .خدا خیرت بده .

دو شنبه 15 شهريور 1389 13:57
اون یه سایت دیگه س لایک می زنن مجید جان =D

يک شنبه 14 شهريور 1389 16:16
یه لایک برای این شعری که آقا جواد گذاشت

يک شنبه 14 شهريور 1389 15:21
شرمنده از آنيم كه در روز مكافات / اندر خور عفو تو نكرديم گناهي. قاآني

سه شنبه 09 شهريور 1389 14:07
الهي.... تو چه بي انتها مي بخشي و ما چه حسابگرانه
تسبيح ميگوييم.

ppp
پنج شنبه 04 شهريور 1389 21:07
pas to be har chiz ke to gloot gir kone migi haste!? donyaye ba hali dari inja ke ma hastim hame chiz haste nadare! :D

shayan
پنج شنبه 04 شهريور 1389 20:31
to donyaye ma hame chiz haste dareo to keshvare ma hasteha to galo girr mikonan

ppp
پنج شنبه 04 شهريور 1389 17:43
khoda ro shokr ghesmat shod fahmidam gerdoo ham haste dare!! Cool

Copyright © 2008